احمد مجد الاسلام كرمانى

191

سفرنامه كلات ( فارسى )

اگر مشغول كاسبى بشويد هم دنياى شما راحت‌تر است و هم آخرتتان . جواب داد ما خودمان هم ميدانيم اما ما را مجبور بنوكرى مينمايند . گفتم : معنى اين اجبار را نمىفهمم . گفت : مثلا من از طايفه و اهل شاهسون هستم پدران من هميشه سركرده ايل بوده‌اند و پدران من با پدران آصف الدوله بنى اعمام بوده‌اند در زمان امير نظام الدوله رياست ايل از طايفه ما بطايفه آصف الدوله منتقل شده و معلوم است دارائى ما فقط شتر و گوسفند است و دو سال تمام من ترك نوكرى گفته مشغول شبانى گوسفندها و بارگيرى شترها شدم ، همين آصف الدوله دامادش را كه سردار فيروز باشد وادار كرد كه شترهاى ما را گرفته باسم حمل جنس از عراق بتهران براى دولت تصرف نموده و شش ماه تمام شترهاى من زير بار بودند يكدينار كرايه نداد بلكه چند جفت از آنها كه خيلى خوب بودند براى خودش انتخاب نموده هرچه اينطرف و آن طرف دويدم فايده‌اى حاصل نشد بالاخره ناچار شدم دو مرتبه آمدم سرنوكرى كه اقلا بتوانم املاك و اموال و مواشى خودم و بستگانم را محافظت نمايم حالا اين اجبار نيست ؟ چه بكنم در مملكتى كه فريادرسى نيست ، ايكاش زودتر روس و انگليس به اين مملكت ميتاختند و ايران را ضميمه مستملكات خودشان ميساختند تا تكليف مردم معلوم ميشد . در اينجا خاطر من خيلى افسرده شد و آه سردى از دل كشيدم سوار شاهسون حال مرا ملاحظه كرد و دلتنگ شد و گفت لازم نيست شما بر حال من دلتان بسوزد دلتان به حال خودتان بسوزد كه بىجهت شما را از خانه و آشيانه اهل و عيالتان دور كرده‌اند و به اين روز سياه انداخته‌اند و در اين وقت با نهايت ملاطفت زردآلوها را كه همانقسم در دست داشت نزد من آورد و گفت خواهش دارم ميل بفرمائيد حق الماره است ضررى ندارد از اين جمله آخرى فهميدم رفيق ما آدم با اطلاعى است ، منهم محض دلجوئى او دو سه دانه زردآلو گرفته خوردم آنوقت به من گفت تصور مفرمائيد كه من مأمور شما هستم بلكه من و سوارهايم